جمعه, مرداد 27, 1396
ترس
کمينه

 

ترس
 
ترس و اضطراب مترادف هم هستند. زيرا هر دو واكنش رواني شخص در مقابل يك خطر هستند.
هر دو عوارض فيزيكي و جسمي مشابهي دارند مثل:
لرزش دست
عرق كردن
تندشدن ضربان قلب
نفس نفس زدن
ولي تفاوتهائي نيز باهم دارند
اگر مادري فرزندش سرماخورده و يا كورك زده ، ولي ميترسد كه مبادا بچه از دست بروددچار اضطراب است.
اگر مادري فرزندش دچار بيماري صعب العلاج شده و ميترسد مبادا او را ازدست بدهد دچار ترس.
اگر كسي در يك نقطه مرتفع ولي كاملا" امن ايستاده ولي ميترسد كه بيفتد دچار اضطراب است.
اگر كسي به هنگام كوهنوردي در برف و كولاك شديد گير كرده و راه را گم كرده حالتي كه در او ايجاد ميشود ترس است.
 
پس نتيجه ميگيريم :
ترس واكنشي است متناسب با خطري كه شخص با آن روبروست.
اضطراب واكنشي است نسبت به يك خطر واهي و تصوري
اين تعريف در عين اينكه صحيح است ولي جامع و دقيق نيست
براي اينكه بدانيم واكنش عاطفي فرد صحيح است يا نه، بايد فرهنگ و اجتماع خاص فرد را در نظر گرفت مثلا"
يك فرد از قبيله اي كه اعتقاد قلبي قوي دارد كه كشتن فلان حيوان او را دچار مصيبت مي كند اگر اين حيوان بخصوص را شكار كند، دچار ترس و دلهره شديد ميشود.
از نظر ما ترس او بي مبنا و بي تناسب با خطر است. ولي او صدها دليل منطقي مي آورد تا برعكس آنرا ثابت كند.
ساختمان روحي و شرايط دروني شخص عصبي هم همينطوراست. او واقعا" احساس مي كند كه مواجه با يك خطر جدي و حقيقي است.
وقتي شخص در لبه پرتگاهي امن دچار حالت ترس و اضطراب ميشود ناشي از تضاد است.
در او دو نيرو يا كشش متضاد وجود دارد كه خودش از آن بي خبر است :
1-   تمايلات خودتخريبي است يا بقول فرويد غريزه مرگ
2-   غريزه حيات
او بحكم غريزه خود تخريبي مي خواهد خود را پرت كند ولي غريزه حيات مانع ميشود. پس:
از برخورد اين دو نيروي متضاد اضطراب بوجود ميايد.
در ظاهر اضطراب و ترس او بي معناست ولي او چون اسير نيروهاي متضادي است كه خود روي آنها كنترلي ندارد ، بنابراين:
آيا ميتوان گفت ترس و اضطراب او نسبت واهي و بي تناسبي باخطر است.
مسلما" نه .
براي او خطر وجود دارد ولي عامل آن دروني است.
تعريف: با اين تفاصيل تعريف را اصلاح مي كنيم :
هم ترس و هم اضطراب واكنش روحي متناسب با خطر هستند ولي در مورد ترس عامل خطر در خارج است ولي در مورد اضطراب عامل خطر, منشا دروني و شخصي دارد.
 
نقش اضطراب در زندگي فرد عصبي:
فرد عصبي اگر متوجه اضطراب خود باشد و آنرا قبول كند نا خودآگاه دنبال علت خارجي ميگردد. در حاليكه علت يا عامل اصلي در درون خود اوست.
مثلا" ميگويد:
علت اضطراب من فقر مالي است.
يا امري طبيعي است كه انسان هنگام صحبت كردن در جمع دچار هراس شود.
عده اي گاهگاهي دچار اضطراب ميشوند بدون اينكه علت را بدانند بعضي ها فقط مي بينند كه :
-   كسل هستند
-   بي حوصله و بيقرارند
-   احساس بي كفايتي مي كنند
-   در روابط جنسي خود با مشكلاتي روبرو ميشوند
ولي نمي دانند علت تمام اين عوارض اضطراب متراكمي است كه در عمق وجودشان پنهان است.
ممكن است بعد از مدتها روانكاوي بيادشان بيفتد كه در گذشته خوابهاي هولناك ميديدند يا بي دليل دچار دلشوره و نگراني ميشدند.
تازه آگاهي آنها به خودشان مانند كسي است كه در تاريكي چيزي نمي بينند ولي پس از مدتي ماندن در تايكي اشياء را تشخيص ميدهند بطور مبهم و تيره.
غرض از بيان اين مطلب اينست كه :
در همه ما مقدار زيادي اضطراب نهفته است بي آنكه خودمان نسبت به آن آگاه باشيم.
تمام رفتارها، عكس العمل ها و احتياجات رواني .... بطور كل مجموعه زندگيمان تحت تاثير همين اضطراب پنهان و عميق است.
شخص عصبي به حيله هاي مختلف متوسل ميشود تا اضطراب خود را حس نكند و نسبت به آن ناآگاه بماند . چرا؟
1-   مهمترين دليل عذاب آور بودن آن است.
2-   به هنگام ترس وجو د انسان يك كيفيت دفاعي پرتحرك، مثبت و فعال پيدا مي كند.
ولي به هنگام اضطراب كيفيت روحي مايوس، بي دفاع، بي تحرك و ناتوان در او ايجاد ميشود.
اين يك تفاوت عمده ترس و اضطراب است.
كسيكه تشنه قدرت است بهمين دليل از اضطراب بيزار است.
3-   در حالت اضطراب انسان كنترل خود را از دست ميدهد و رفتار غير منطقي، نامعقول و غير مشخص مي كند.
4-   شخص عصبي نمي خواهد به خودش اعتراف كند كه دچار اضطراب است.
او نمي خواهد ديگران بفهمند وجودش اسیر نيروهاي غيرقابل كنترل دروني است.
بنابراين حالت عصبي خودش را از ديگران و حتي خودش پنهان ميكند. در حاليكه اگربه خودش اعتراف كند در پي رفع آن بر مي آيد.
5-   شخص عصبي بعلت اسارت در پنجه عوامل ناشناخته دروني، ياس و ناتواني، انواع تضاد،ترس، احساس حقارت و بي لياقتي قادر نيست دست به تركيب شخصيت خود بزند. بنابراين ترجيح ميدهد نسبت به آنها ناآگاه بماند تا اينكه مجبور شود شخصيت خود را تغيير دهد.
اصولا" چنين چيزي را در خود نمي بيند.
حالا فرد عصبي براي نا آگاه ماندن نسبت به اضطراب دروني خود به تاكتيك هاي زير متوسل ميشود مانند:
-   تاكتيك منطق تراشي
-   تاكتيك انكار
-   تخدير
-   اجتناب
 
1- منطق تراشي:
يعني فرد عصبي تلاش مي كند براي اضطراب خود دلايل و عوامل خارجي بيابد. و منشاء اضطراب را از درون خود به بيرون منتقل كند.
مثلا" مادري به علت اضطراب، دائم دلواپس بچه هايش است. سعي مي كند بخودش بقبولاند كه خطري بچه هايش را تهديد مي كند.
هر قدر بخواهيد به او بقبولانيد كه علتي براي دلواپسي وجود ندارد و منشا دروني است قبول نمي كند. زيرا:
بطور ناخودآگاه ترجيح ميدهد ريشه مسئله را در خارج از خود ببيند نه در وجود خودش بنابراين ميگويد:
نديدي بچه فلاني ديروز زمين خورد و دستش شكست؟ ويا
مگر دو سال پيش بچه فلان دوستم با ماشين تصادف نكرد؟ و امثال اين ها.
اگر بگوئيد چرا مادرهاي ديگر نگراني تو را ندارند ميگويد: من اصولا" مادري استثنائي، وظيفه شناس و فداكارم.
يك قاعده كلي وجود دارد.
هرگاه كسي مي كوشد تا رفتار ها و حالت هاي غير منطقي خود را موجه جلوه بدهد، يا با سماجت و اصرار از موضوعي دفاع مي كند محققا" آن حالت يا آن موضوع برايش نقش دفاعي بسيار مهم دارد.
بهر شكل براي يك شخص عصبي كه واقعا" انسان ضعيف و ناتوان است منطق تراشي، رتوش و ماست مالي كردن آسانتر از ريشه كن ساختن واقعي آنها است.
 
بنابراين اولين كسي كه چوبش را خواهد خورد خود اين مادر است كه هميشه در اضطراب بسر ميبرد و بعد بچه ها كه محكوم به تحمل مادري عصبي، ناسازگار و ناهنجار هستند
2- انكار
در اينجا شخص عصبي تلاش مي كند تا اضطراب خود را در ضمير ناخودآگاه نگه دارد و از ورود آن به قسمت هشيار ذهن جلوگيري كند
در اينصورت اضطراب پنهان ولي عوارض آن هويداست.
مثل :
- لرزش دست
- عرق كردن
- تپش قلب
- حرف زدن نا آرام يا با هيجان
- حالت تهوع
گاهي حالت غش
كه همه ناشي از اضطراب پنهان است.
اين عوامل در مورد ترس هم وجود دارد ولي در مورد ترس شخص هم به عامل خطر وقوف دارد و هم به احساس ترس و هم به عوامل ناشي از آن
در حاليكه در مورد اضطراب شخص فقط مي بيند كه مثلا" تپش قلب دارد يا بي دليل دستش عرق مي كند.
تاكتيك انكار نا آگاهانه است ولي گاهي شخص دانسته و آگاهانه هم سعي ميكند اضطراب خود را انكار كند مانند سربازي كه دچار ترس است ولي براي غلبه بر آن كارهاي متهورانه مي كند.
يا هر زمان دختري را نام مي برد كه به او علاقمند است ولی در خودآگاهش نمی داند به شدت مضطرب می شود.
از تاریکی می ترسدولي در اطاق تاريك تنها مي خوابد.
از تاریکی می ترسدولي شب ها در باغ قدم ميزند.
اين ها تماما" سرپوش گذاشتن روي قضيه است در حاليكه عامل اصلي که اضطراب دست نخورده در عمق وجودش هست.
گاهي ديده شده فرد عصبي نسبت به ديگران خشونت و نفرت شديد و مبالغه آميزي نشان ميدهد. در اينجا خشم و نفرت سرپوشي است براي پنهان كردن ترس و اضطراب.
يعني در اينجا ترس و اضطراب شكل خشم و نفرت را به خود گرفته است و هدفش انكار ترس و اضطراب است.
3- تخدير
بعضي افراد عصبي براي اينكه نيش اضطراب را در خود حس نكنند به چيزهائي پناه ميبرند مانند
-   الكل و مواد مخدر
-   غرق در فعاليت ها و مشغوليات اجتماعي ميشوند
-   يا چنان غرق در كار ميشوند كه از احساس دروني خود بي خبر مي مانند.
در واقع كار براي آنها يك تكليف اجباري است تكليفي كه از درون بر آن ها تكليف شده.
حتي روزهاي تعطيل بي قرار و نا آرامند و مي خواهند خود را سرگرم كنند.
بعضي ها به خواب پناه ميبرند در حاليكه احساس خستگي يا ميل به خواب ندارند.
عده اي به نزديكي جنسي پناه ميبرند.
دفع شهوت اضطرابشان را مخفي ميكند.
چنين افرادي اگر امكان دفع شهوت بطور طبيعي نداشته باشند حتی به راههاي غير طبيعي و انحرافي پناه ميبرند.
 
4- اجتناب
اجتناب اساسي ترين تاكتيك براي مواجه نشدن با اضطراب و عوارض آن است
تعريف:
يعني شخصي آگاهانه يا بطور نا آگاه خود را از هر فكر، احساس، هر موقعيت كه احتمال تحريك اضطراب در آن باشد دور نگه ميدارد.
بهمين دليل كارها را به عقب مي اندازد يا تصميمات مهم نميگيرد و يا مرتبا" آن ها را به عقب مي اندازد.
تاكتيك اجتناب سبب ميشود كه فرد عصبي از تاكتيك هاي ديگر نيز استفاده كند, مثلا"
به ميهماني نمي رود زيرا از آشنا شدن با افراد بخصوصي مي ترسد ولي ميگويد: دون شان من است كه با اين سن و سال در فلان ميهماني شركت كنم.
تاكتيك اجتناب عوارضي نيز دارد كه مهمترين آن ها ترمز هاي روحي است.
اين تاكتيك خود بخود باعث ميشود كه شخص بر مقدار زايدي از رفتار، احساسات، افكار، تمايلات، احتياجات و حتي امكانات دروني خود ترمز بگذارد و از تجلي آن ها جلوگيري كند.
در نتيجه از نظر مادي و معنوي زندگيش كيفيتي فقيرانه محدود و بي رونق خواهد داشت.
گاهي افراد به ترمز هاي روحي خود آگاهند ولي شدت و ضعف دارد.
فردي كه ترمز روحي اش خيلي شديد نيست مي تواند به يك سخنراني گوش بدهد و نظر انتقادي هم پيدا كند ولي جرات ابرازش را ندارد.
شخصي ديگر كمي شديدتر است به سخنراني گوش ميدهد ولي حتي به ذهنش خطور نمي كند كه در آنچه شنيده ممكن است انتقاد و ايرادي نيز وجود داشته باشد(او در احساس انتقاد هم دچار مشكل است)
شخص ديگري ممكن است دچار آنچنان ترمزهاي روحي شديدي باشد كه حتي از گوش كردن به يك مطلب عاجز بماند.
اين ترمزها در همه ما هست و شدت و ضعف نيز دارد ولي ممكن است ما از آن آگاه نباشيم زيرا به شخصيت خود به چنين صورتي عادت كرده ايم و فكر نمي كنيم كه شخصيت ما مي تواند كيفيتي بهتر از اين داشته باشد.
اين ترمزها نه تنها مانع انجام خيلي كارها ميشوند بلكه كاري را هم كه شخص انجام ميدهد تحت تاثير مخرب خود قرار داده و كيفيت آن را پائين مي آورد. مثلا"
-   كار را انجام ميدهد ولي با فشار و اكراه.
-   بيش از حد خستگي جسمي و روحي احساس ميكند.
-   احساس شادي از انجام كار نمي كند.
-   دلشوره و اضطرابش بالا است.
همين دلشوره موجب ميشود تا كار را با وقار و متانت انجام ندهد بلكه با دست پاچگي و ناشيانه و غير متشخصانه انجام ميدهد.
اگر اضطراب شديد باشد انجام هر كاري براي او يك تكليف شاق و شكنجه آور است حتي تماسهاي جنسي.
 
گفتيم منشا اضطراب، كيفيات و شرايط دروني خود فرد است, حال ببينيم ماهيت اين عامل دروني چيست
كسي كه دچار اضطراب است:
1-   احساس مواجه بودن با يك خطر حتمي دارد
2-   احساس عجز و ناتواني در مقابل آن خطر (اين حالت در ترس نيز ممكن است وجود داشته باشد)
گاهي اوقات بعضي فعل و انفعالات شيميائي در بدن يا مصرف داروها انسان را مضطرب ميكند كه در اينجا موضوع بحث ما نيست.
منظور ما از اضطراب صرفا" حالتي است كه منشا و محرك رواني دارد
فرويد عامل اضطراب را غريزه جنسي ميداند واینکه هر كجا سختگيري از نظر ارضاء تمايلات جنسي وجود داشته باشد يا اخلاقبات آنرا منع كرده باشد اضطراب نيز بطور اجتناب ناپذيري بالا ميرود, در حاليكه هم اكنون خيلي كشورها آزادي جنسي بسيار زياد دارند، و به همان نسبت هم اضطراب بالاست.
پس اين دليل مسئله نيست
هورناي معتقد است محرك اضطراب عصبي و عوارض آن عناد و نفرت سركوب شده است كه در جريان ريشه عصبيت در انسان بوجود مي آيد و نيروي عظيم، آزار دهنده و مخرب را تشكيل ميدهد.
حال آنكه در ساختمان عصبيت خصوصيات و كيفيات ديگري نيز وجود دارد كه مغاير با ابراز نفرت است و همين كيفيت شخص را دچار تضاد و نتيجتا" گرفتار اضطراب مي كند.
مثال : مردي با خانمش به كوهنوردي ميرفت ولي در بالاي كوه دچار اضطراب ميشد.
در روانكاوي معلوم گرديد او عاشق خانمی بوده, روزي كه معشوقش را از دست داده با اكراه با همسر فعلي خود که علاقه اي به او نداشته ازدواج كرده.
در بالاي كوه اين شوهر نفرتش بروز كرده و ميخواسته همسرش را از بالا پرت كند ولي عشق و دوستي نميگذارد.
اين تضاد در او ايجاد اضطراب ميكند.
 
نفرت سركوب شده يا سركوب نمودن نفرت يعني چه؟
يعني زمانيكه شخص بايد عليه موضوع يا شخصي اعتراض خصومت آميز نمايد اين طور وانمود ميكند كه چنين ميلي در او نيست و اصلا" موردي براي رنجش خشم و اعتراض وجود ندارد.
در نتيجه موجبي هم براي دفاع, پرخاش يا اعتراض عليه اهانت ها و تعديات ديگران وجود ندارد.
چنين شخصي كم كم طعمه خوبي ميشود براي آن ها كه ميل به اهانت, اجحاف و استثمار ديگران را دارند.
سركوب اين ميل در شخص عصبي كاملا" ناآگاهانه است.
حال او چه اجباري دارد كه ميل نفرت و عناد خود را سركوب كند.
قبلا" هم گفتيم ممكنست در عين حال كه به كسي عناد دارد او را نيز دوست داشته باشد. يا به او نياز داشته باشد
پس سعي ميكند چشمش را به روي آن عناد ببندد
گاهي سركوب نفرت به اين دليل است كه مثلا" ريشه اين كينه و نفرت حسادت از طرف من است ولي براي اينكه متوجه حسادت در خودم نشوم ناچارا" و بطور نا آگاه چشمم را بر روي اين نفرت مي بندم(براي انكار حسادت در خودم ) پس شخص عصبي مدام بايد مراقب باشد كه نفرت پنهان او به بيرون درز نكند.
اين عمل هم ناآگاهانه هست و هم مي تواند كنترلي آگاهانه باشد تا نفرت او خيلي نمايان نگردد.
گاهي احساس خشم و نفرت شخص روي احساس هاي ديگر سرشكن شده و فرمي از آنها ميشود و به اين طريق حالت انفجاري خود را از دست ميدهد.
وقتي خشم و نفرت به اينصورت سركوب شده، ديگر متوجه فرد خصوصي نيست بلكه متوجه همه كس و همه چيز ميشود.
فرضا" اگر شما مرا آزار داده ايد من نسبت به شما نفرت دارم ولي بعد از سركوب اين نفرت نسبت به همه كس نفرت خواهم داشت زيرا نفرت جزئي از وجود رواني من شده است.
شخص اگر چه خشم و نفرت را پنهان كرده ولي در گوشه اي از ذهنش بر وجود چنين احساسي آگاهي دارد.
احساسي انفجار آميز و غير قابل كنترل كه بدنبال فرصتي است براي خارج شدن.
نتيجه آن نوعي احساس اضطراب و نگراني توام با احساس شرم، دوروئي و بي صداقتي است.
مانند كسي كه مواد منفجره زيادي به همراه دارد و هميشه ميترسد ديگران بفهمند.
پس دائما" در حال دلشوره و اضطرابي مبهم و بي دليل است كه در خيلي از آدم ها وجود دارد.
بخاطر مخرب بودن اين احساس، شخص عصبي وجودش را در خود تحمل نميكند و بنابراين دفاع طبيعي وجود او حكم ميكند كه مسئله را روي ديگري تعكيس كند.
مثلا" اگر من به دلايلي از شما نفرت دارم يا خشم دارم فكر ميكنم شما چنين احساسي نسبت به من داريد.
چنين تعكيس موجب ميشود تا اين احساس بد من نسبت به شما عمق بيشتري مي يابد.
وچون جنين احساسي نسبت به شما دارم بخودم حق ميدهم كه از شما متنفر باشم (و اين است كه قضيه را بدتر ميكند)
گاهي نفرت ماتعكيس نسبت به فردي نيست,بلكه نسبت به او واقعا" كينه و رنجش داريم ولی آن را روي ديگران يا حتي حيوانات و اشياء تعكيس ميشود.
پس بهر صورت خشم و نفرت سركوب شده بطور اجتناب ناپذيري منجر به اضطراب ميشود كه البته هميشه ظاهر نميگردد.
اضطراب كه خود نتيجه و معلول عناد و نفرت است بعد از اينكه شدت يافت خود بصورت عاملي در ميايد كه عناد و نفرت را تشديد ميكند.
در حقيقت اضطراب و نفرت تشكيل يك دايره فشار را ميدهند و بطور خودكار و مدام يكديگر را تشديد و تقويت مي كنند.
  
اظطراب شدید گاهی به صورت ترس های بزرگنمایی شده بروز می کند. مثل ترس بی حد فرد نارسیستی از گربه در شرایطی که توفیق در شکار دیگری نداشته.
 
    
  
حريم شخصي كاربران  |  شرایط استفاده
پرورش نیروی انسانی